سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
دید روزی بوسعید دیده ور
مبرزی پرداخته در رهگذر
2
پس عصا در سینه زد آنجایگاه
همچنان میبود و میکرد آن نگاه
3
هرکه آن میدید انکاریش بود
خاصه منکر بود و بسیاریش بود
4
کرد آخر یک مرید از وی سئوال
خواست از سلطان حالت کشف حال
5
شیخ گفتش چون نجاست دیده شد
پس عجب رمزی ازو بشنیده شد
6
گفت من صد گونه نعمت بودهام
هم بقوت هم بهمت بودهام
7
هم رسیده بودم از درگاه حق
هم مهلل آمدم در راه حق
8
بود رنگ و لذت و بویم بسی
خواستندی صحبت من هر کسی
9
یک زمان چون با تو صحبت داشتم
آن همه سلطان سری بگذاشتم
10
باز افتادم ز صد طاعت ز تو
این چنین گشتم بیک ساعت ز تو
11
صحبت تو این چنین زیبام کرد
هم نجس هم شوم هم رسوام کرد
12
گر چنینی مرد نعمت خواره تو
آن من خود رفت ای بیچاره تو