سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
رابعه یک روز در وقت بهار
شد درون خانه تاریک و تار
2
سر فرو برد از همه عالم بزیر
همچنان میبود خوش خوش تا بدیر
3
پیش او شد زاهدی گفت این زمان
خیز بیرون آی وبنگر در جهان
4
تا ببینی صنع رنگارنگ او
چند باشی بیش ازین دلتنگ او
5
رابعه گفتش که تو در خانه آی
تا به بینی صانع ای دیوانه رای
6
تا چه خواهم کرد صنع بحر و بر
صانعم نقدست با صنعم مبر
7
گر بصانع در دلت راهی بود
در بر آن صنع چون کاهی بود
8
چون کسی را این چنین راهیست باز
از چه باید کرد بر خود ره دراز
9
کعبه جان روی جانان دیدنست
روی او در کعبه جان دیدنست
10
گر چنین بینی جهان بین خوانمت
ورنه نابینای بی دین خوانمت