سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
این سخن نقل است زاسکندر که گفت
هرچه گیری معتدل باید گرفت
2
در میان رو نه بعز و نه بذل
زانکه جزویست اعتدال از عقل کل
3
نه بنزدیک آی و نه میباش دور
در وسط رو تا بود خیر الامور
4
چون رسن رامعتدل افتاد تاب
گر بود صد رشته گردد یک طناب
5
ور دهی تابش ز اندازه بدر
بگسلد پیوند او از یکدگر
6
تو زخشک و تر نداری در جهان
جز سخن سرد و دل گرم این زمان
7
گرچه مردی سرد گوئی گرم دل
جهد کن تا بو که گردی معتدل
8
گر همی خواهی که گیرد کار نور
معتدل میباش در خیرالامور
9
کار چون بیش آید از قدر عقول
گر همه فضلی است پیش آرد فضول
10
طعمه کان پاکبازان را دهند
هرگز آن کی نونیازان را دهند