سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
گفت ایاز آمد بر سلطان پگاه
چهره گلناریش مانند کاه
2
نه طراوت مانده در رخسار او
نه حلاوت مانده در گفتار او
3
گفت شاه آخر چه بودت ای ایاس
کاتشم در دل فکندی بیقیاس
4
بود پیش شاه خلقی بیشمار
هر یکی از بهر کاری بیقرار
5
گفت خلق بی حسابند این همه
چون بگویم چون حجابند این همه
6
شاه خالی کرد حالی جایگاه
تا ایاز آنجا بماند و پادشاه
7
گفت اکنون راز برگوی این زمان
چون حجاب خلق برخاست از میان
8
گفت شاها من حجابم چون کنم
خویش را بو کز میان بیرون کنم
9
چون حجاب خویش در عالم منم
خلق بود آن دم حجاب این دم منم
10
تا که میماند ز من یک موی باز
نیست روی آنکه بتوان گفت راز
11
چون نمانم من تو مانی جمله پاک
راز من آنگه برون جو شد ز خاک
12
پاکبازانی که درویش آمدند
هر نفس در محو خود بیش آمدند
13
در حقیقت جمله او را خواستند
لاجرم خصمی خود را خاستند