سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
عاشقی روزی مگر خون میگریست
زو کسی پرسید کاین گریه ز چیست
2
گفت میگویند فردا کردگار
چون کند تشریف رویت آشکار
3
چل هزاران ساله بدهد بر دوام
خاصگان قرب خود را بار عام
4
یک زمان زانجا بخود آیند باز
در نیاز افتند خو کرده بناز
5
زان همی گریم که با خویشم دهند
یک نفس در دیده خویشم نهند
6
چون کنم آن یک نفس با خویشتن
میتوانم کشت ازین غم خویش من
7
باخدا باشم چو بیخود بینیم
تاکه با خود بینیم بد بینیم
8
آن زمان کز خود رهائی باشدم
بیخودی عین خدائی باشدم
9
هر که موئی پای آرد در میان
باز ماند یک سر موی از عیان
10
محو باید مرد در هر دو سرای
پای از سر ناپدید و سر ز پای
11
گر سر موئی تفاوت میبود
جمله سر تاپای او بت میبود