سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
در رهی میرفت شبلی دردناک
دید دو کودک در افتاده بخاک
2
زانکه جوزی در میان افتاده بود
هر دو را دعوی آن افتاده بود
3
هر دو از یک جوز میکردند جنگ
شیخ گفتا کرد میباید درنگ
4
تا من این جوز محقر بشکنم
پس میان هر دو تن قسمت کنم
5
جوز بشکست و تهی آمد میانش
برگسست آنجایگه آهی ز جانش
6
گشت بیمغزی خویشش آشکار
اشک میبارید و میشد بیقرار
7
هاتفی گفتش که ای شوریده جان
گر تو قسامی هلا قسمت کن آن
8
چو نه صاحب نظر خامی مکن
بعد از این دعوی قسامی مکن