سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
بود مردی در سخاوت بی بدل
هرچه بودی خرج کردی بی خلل
2
مینداشت البته یک جو زر نگاه
گفت یک روزیش مردی نیک خواه
3
کای فلان آخر نترسی از هلاک
کان زمان کز تو برآید جان پاک
4
چون نمیداری نگه یک پیرهن
پس فراهم بایدت کردن کفن
5
گفت چون جانم برآید در پسی
وان کفن کدیه کنند از هر کسی
6
گر ز دروازه درآیم نیز من
پس شما بر سر زنیدم آن کفن
7
حرص مینگذاردت پاک ای پسر
تا پلید آئی تو درخاک ای پسر
8
دایما در خوی ناخوش مانده
وز صفات بد در آتش مانده
9
تا صفاتت باتو خواهد بود جمع
تو نخواهی بود بی سوزی چو شمع