سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
شیر دین سفیان ثوری شمع شرع
گفت قوم خویش را کای جمع شرع
2
لذت و خوشی خوردن در طعام
بیش چندان نیست کز لب تا بکام
3
این قدر ره صبر کن آسان بود
تا خوش و ناخوش ترا یکسان بود
4
میزنی بیهوده همچون سگ تگی
تو کئی در صورت مردم سگی
5
تاترا یک استخوان آید بدست
عمر و جانت از دست شد ای سگ پرست
6
تو همای روح را ده استخوان
زانکه بس افسوس باشد سگ بدان
7
قوت مردان روح را جان دادنست
چیست قوت تو بسگ نان دادنست
8
ای بسگ مشغول گشته ماه و سال
چند خواهی بود با سگ در جوال
9
گر بامر سگ شوی در کار تیز
از سگان خیزی بروز رستخیز