سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
آن یکی دیوانه در برفی نشست
همچو آتش برف میخورد از دو دست
2
آن یکی گفتش چرا این میخوری
چیزی الحق چرب و شیرین میخوری
3
گفت چکنم گرسنه دارم شکم
گفت از برف آن نگردد هیچ کم
4
گفت حق را گو که میگوید بخور
تا شود گرسنگیت آهسته تر
5
هیچ دیوانه نگوید این سخن
میخورم نه سر پدید این را نه بن
6
گفت من سیرت کنم بی نان شگرف
کرد سیرم راست گفت اما زبرف