سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
مرغکیست استاده چست افتاده کار
نیست بر شاخش چو هر مرغی قرار
2
جمله شب تا بروز او نعره زن
می در آویزد بیک پا خویشتن
3
جمله شب بی قراری میکند
ناله خوش خوش بزاری میکند
4
چون همه شب بر نیاید کار او
خون چکد یک قطره از منقار او
5
چون رود یک قطره خون از دل برونش
دل چو دریائی شود زان قطره خونش
6
شور ازان یک قطره در دریافتد
وآتشی زان شور در صحرا فتد
7
پس دگر شب با سر کار آید او
همچنان در ناله زار آید او
8
چون نه سر دارد نه پای آن کار او
کی رسد آن نالهای زار او
9
تاترا کاری نیفتد مردوار
کی توانی ناله کرد از دردکار