سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
بود مجنونی بنیشابور در
زو ندیدم در جهان رنجورتر
2
محنت و بیماری ده ساله داشت
تن چو نالی و زفان بی ناله داشت
3
سینه پر سوز و دل پر درد او
لب بخون برهم بسی میخورد او
4
آنچه در سرما و در گرما کشید
کی تواند کوه آن تنها کشید
5
نور از رویش بگردون میشدی
هر نفس حالش دگرگون میشدی
6
زو بپرسیدم من آشفته کار
کاین جنونت از کجا شد آشکار
7
گفت یک روزی درآمد آفتاب
درگلویم رفت و من گشتم خراب
8
خویشتن را کردهام زان روز گم
گم شود هر دو جهان زان سوز گم
9
بر سر او رفت در وقت وفات
نیک مردی گفتش ای پاکیزه ذات
10
این زمان چونی که جان خواهی سپرد
گفت آنگه تو چه دانی و بمرد
11
گر ز کار افتادگی گویم بسی
تا نیفتد کار کی داند کسی