سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
برد مجنون را سوی کعبه پدر
تادعا گوید شفا یابد مگر
2
چون رسید آنجایگه مجنون ز راه
گفت اینجا کن دعا اینجایگاه
3
گو خداوندا مرا بی درد کن
عشق لیلی بر دل من سرد کن
4
تو دعا کن تا پدر آمین کند
بوکه حق این مهربانی کین کند
5
دست برداشت آن زمان مجنون مست
گفت یارب عشق لیلی زانچه هست
6
میتوانی کرد و صد چندان کنی
هر زمانم بیش سرگردان کنی
7
درد عشق او چو افزون گرددت
هرچه داری تا بدل خون گرددت
8
چون همه عالم شود همرنگ خون
زان همه خون یک دلت آید برون
9
آن دل آنگه در حضور افتد مدام
شادی دل تا ابد گردد تمام