سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
بود اندر خدمت سلطان کسی
کرده بود او خدمت سلطان بسی
2
خواندش یک روز شاه حق شناس
گفت کردی خدمت ما بی قیاس
3
چون تو حاجتمندی و من پادشاه
هرچه میخواهی ازین حضرت بخواه
4
گفت چون حاضر بوددربار عام
هم وزیر و هم امیر و هم امام
5
هم بگرد شاه گرد آید سپاه
هم جهانی خلق پیش آید زراه
6
بر سر آن جمله خلق بیشمار
پیش خویشم خوان و سر در گوشم آر
7
یک سخن با من بگو چه کژ چه راست
گر همه دشنام باشد آن رواست
8
تا درین حضرت بدانندم همه
راز دار شاه خوانندم همه
9
هرچه زان حضرت رسد چه بد چه نیک
بد نباشد این بنتوان گفت لیک
10
گرچه زیر پای گردی پست او
یادگاری بایدت از دست او