سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
مالک دینار شب بیدار بود
روز نیز از سوز دل در کار بود
2
چون بروز آورد شبهای دراز
همچو شبها در گرفت از روز باز
3
روز و شب صبر وقرارش رفته بود
این چنین کس چون تواند خفته بود
4
دختری بودش جگر سوز از پدر
گفت آخر شب بخفت و غم مخور
5
خلق خفته جمله تو چون کوکبی
از چه معنی مینخفتی یک شبی
6
گفت خفتن نیست درمان پدر
کز شبیخون ترسم ای جان پدر
7
خواب اگر در شارع سیلی بود
چون شوی بیدار واویلی بود
8
می ندانم کاین چه مردان بودهاند
کز عمل یک دم نمیآسودهاند
9
گر ترا یک دم غم ایشانستی
تا ابد درد تو بیدرمانستی
10
درد ایشان نیست از کسب و عطاست
کی چنان دردی شود از کسب راست