سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
بود درویشی بغایت غم زده
آن یکی گفتش که ای ماتم زده
2
غم بدر کن زانکه من هم کردهام
گفت چندین غم نه من آوردهام
3
این زمان من روز و شب در ماتمم
کانتواند برد کاورد این غمم
4
این همه غم کز دل پرخون خورم
چون نه من آوردهام من چون برم
5
من ندانم هیچ غم در روزگار
چون فراق و سخت تر زین نیست کار
6
گم شود صد عالم غم باتفاق
در بر یک ذره غم از فراق
7
ذره تا هستی خویشت بود
صد فراق سخت در پیشت بود