سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
گفت وقت حلق خلقی در حجاز
بهر سنت موی میکردند باز
2
از یکی پرسید آن مجنون راه
کز چه اندازید موی اینجایگاه
3
گفت موی افکندن اینجا سنت است
ترک این سنت دلیل محنت است
4
چون شنود القصه آن دیوانه راز
گفت ای مشتی گدای بی نیاز
5
حلقه سر گر سنتی آمد نه خرد
پس فریضه ریش میباید سترد
6
زانکه در ریش تو چندان باد هست
کان بلای صد دل آزاد هست
7
زینچه گفتم بر شما صد منت است
کاین فریضه بهتر از صد سنت است
8
کار کن چون وقت کارت این دمست
زانکه این یک دم ترا صد عالمست
9
تاکی از خواب هوس بیدار شو
همچو بیداران دین در کار شو
10
گر نخواهی کشت کرد امروز تو
چون کنی فردا میان سوز تو