سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
یک شبی میگفت یحیی ابن المعاد
گر مرا بخشند دوزخ در معاد
2
هیچ عاشق را نسوزم تا ابد
زانکه صد ره سوختست او از احد
3
هر که او یکبار نه صد بار سوخت
چون توان از بهر او آتش فروخت
4
سایلی گفتش اگر کار اوفتد
عاشقی را جرم بسیار اوفتد
5
سوزیش یانه چو باشد جرم کار
گفت نه کان جرم نبود اختیار
6
کار عاشق اضطراری اوفتد
زان ز فرط دوستداری اوفتد
7
هیچ عاشق را ملامت روی نیست
سوختن او را قیامت روی نیست
8
نیست رنج زیرکان در هیچ حال
سخت تر از صبر کردن بر محال
9
لیک عاشق کز محالی دم زند
گرمی او عالمی بر هم زند
10
گرمحالی گوید او واجب بود
ور حجابی افتدش حاجب بود