سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
در بر دیوانه شد عاقلی
دید آن دیوانه را غمگین دلی
2
گفت غمگین از که گفت از خدای
کز غم او می ندانم سر ز پای
3
میبترسم زو و گر دیدن بود
جمله را زو روی ترسیدن بود
4
چون نترسند از کسی خلقان همه
کو چو گرگان را دهد سر در رمه
5
تا شبان بنشیند و ماتم کند
چه عجب گر از چنین کس غم کند
6
کرد امروزم چنین شوریده دین
تا چه خواهد کرد با من بعد ازین
7
ای عجب دیوانه نیز از بیم او
میکند چون عاقلان تسلیم او
8
بیم او چون دل شکافی میکند
عقل را از عقل صافی میکند
9
تا زهیبت عقل مجنون میرود
وز جنون خویش در خون میرود