سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
در شبی کز میغ شد عالم سیاه
بود مجنونی در افتاده براه
2
در بیابانی میان رعد و برق
کرده برقش سوخته بارانش غرق
3
دیده پرخون راه میبرید سخت
بادلی پر بیم میترسید سخت
4
هاتفیش آواز داد از قعر جان
گفت حق با تست کم ترس ای جوان
5
گفت پس گرمی بباید گفت راست
من ازان ترسم که تا بامن چراست
6
من چنین از بیم او ترسندهام
هرچه خواهد گو بکن تا زندهام
7
چون بمیرم سخت گیرم دامنش
بو که آخر دل بسوزد برمنش
8
هرکه زین یک ذره آتش باشدش
نوحه دیوانگان خوش باشدش
9
زانکه کار جملهشان دل دادگیست
سرنگونساری و کار افتادگیست
10
هرچه میبینند خوابی بیش نیست
خلق عالمشان سرابی بیش نیست
11
عالمی پر شور و فریاد آمده
جمله همچون دبه پر باد آمده