سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
خلق از حجاج بسیاری گریست
زانکه با او کس نمییارست زیست
2
جمله را خواند آن زمان حجاج و گفت
از شما من راز نتوانم نهفت
3
خویشتن را بنگرید ای مردمان
تا چه بد خلقید حق را این زمان
4
کو چو من خلقی برون آورده است
بر سر جمله مسلط کرده است
5
ظلم و عدل و زشت و خوب و کفر و دین
از جهان عقل میخیزد یقین
6
گر چهان عقل را بر هم نهی
ذره عشقش کند دستی تهی
7
عشق را جان صرف کردی محو گیر
عقل را چون صرف خواندی نحو گیر
8
چون زعین عشق گردی دردناک
پاک گردی پاک از اوصاف پاک
9
چون نماند در ره عشقت صفات
ذات معشوقت دهد بی تو حیات
10
لاجرم تا یک نفس باشد ترا
هستی معشوق بس باشد ترا