سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
کاملی بگذشت در آتش گهی
چون بدید آتش زهش شد ناگهی
2
چون بهوش آمد رفیقی بر رسید
کز چه مرغ عقلت از بر برپرید
3
گفت چون آتش بدیدم آن زمان
برگشاد از حال خود آتش زفان
4
گفت هان تادر من از دون همتی
ننگری از دیده بیحرمتی
5
زانکه چندانیم تاب وسوز هست
وانگهی این هر شب و هر روز هست
6
ز تف و سوزی که من هستم دران
مینپردازم بدین مشی خران
7
هرکه او درعشق چون آتش نشد
عیش او درعشق هرگز خوش نشد
8
گرم باید مرد عاشق در هلاک
محو باید گشت در معشوق پاک
9
در ره معشوق خود شو بی نشان
تا همه معشوق باشی جاودان