سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
رفت شبلی ابتدا پیش جنید
گفت هستم پای تا سر جمله قید
2
می چنین گویند در هر کشوری
کاشنائی را تودادی گوهری
3
یا ببخش و گوهرم همراه کن
یا نه بفروش و مرا آگاه کن
4
گفت اگر بفروشم این گوهر ترا
چون بها نبود کند مضطر ترا
5
ور ببخشم چون دهد آسانت دست
قدر نشناسی و گردی خودپرست
6
لیک همچون من قدم از فرق کن
خویش در بحر ریاضت غرق کن
7
تادران دریا بصبر و انتظار
آیدت آن گوهر آخر با کنار