سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
در مناجات آن بزرگ دین شبی
پیش حق میکرد آه و یاربی
2
گفت الهی چون شود حشر آشکار
بر لب دوزخ خوشی گیرم قرار
3
پس بدست آرم یکی خنجر ز نور
خلق را میرانم از دوزخ ز دور
4
تا ز دوزخ سر بسر ایمن شوند
در بهشت جاودان ساکن شوند
5
هاتفی آواز دادش آن زمان
گفت تو خاموش بنشین هان و هان
6
ورنه عیب تو بگویم آشکار
تا کنندت خلق عالم سنگسار
7
بعدازان داد آن بزرگ دین جواب
گفت هان و هان چه گفتم ناصواب
8
تو بدان میآریم تااین زمان
برگشایم بر سر خلقان زفان
9
از تو چندان بازگویم فضل وجود
کز همه عالم کست نکند سجود
10
پادشاها با دمی سرد آمدم
با دلی پرغصه و درد آمدم
11
چون نیم من هیچ و آگاهی ز من
ای همه تو پس چه میخواهی ز من
12
گرعذاب تو ز صد رویم بود
در خور یک تاره مویم بود
13
لیک یک فضلت چو صد عالم فتاد
جرم جمله کم ز یک شبنم فتاد
14
آمد از من آنچه آید از لئیم
تو بکن نیز آنچه آید از کریم