غزل · عطار
غزل
1
من نمی دانم چه نیکو دلبرم
کز لطیفی در زر و در زیورم
2
نیستم عاشق چرا هر صبحدم
پیرهن را تا بدامن میدرم
3
دوست می دارند مردم روی من
دل از ایشان من بدین رو میبرم
4
کس چه می ماند بمن از شاهدان
بر سر خوبان از این روشنترم
5
آنچه درخوبیست دارم ای عزیز
در لطافت غیرت ماه و خورم
6
چونکه بر رویم سحرگه میفتد
از طراوت لاجرم زیباترم
7
دست بر دستم برند از گلستان
زانکه خندان روی و نازک پیکرم
8
چون صبا بشنید آن گفتار او
کرد تحسین بر چنان اشعار او