غزل · عطار
غزل
1
هی که را رنگی بود بی کر و فر
بیشکی هر کس برو دارد نظر
2
و آن کس را کاتشی در جان بود
آتشش در جان چه باشد کارگر
3
ترک چشمی هر کرا زد ناوکی
دارد از دست زمانه در جگر
4
هرچه من با عاشقان کردم بجور
گردش ایام آوردش بسر
5
من چنین در آتش از کردار خویش
بلبل بیچاره از من بی خبر
6
ای صبای خوش نسیم آخر بدم
باد سردی بر من و گرمی ببر
7
این بگفت و گشت خامش تا برفت
از وجود نازنینش جان بدر
8
گر تو داری خاطر عطاروش
باشی از فیض خدا صاحب نظر