غزل · مولوی
غزل شماره ۱۱۰۲ - عشق را با گفت و با ایما چه کار...
1
عشق را با گفت و با ایما چه کار
روح را با صورت اسما چه کار
2
عاشقان گوی اند در چوگان یار
گوی را با دست و یا با پا چه کار
3
هر کجا چوگانش راند می رود
گوی را با پست و با بالا چه کار
4
آینه ست و مظهر روی بتان
با نکوسیماش و بدسیما چه کار
5
سوسمار از آب خوردن فارغست
مر ورا با چشمه و سقا چه کار
6
آن خیالی که ضمیر اوطان اوست
پاش را با مسکن و با جا چه کار
7
عیسیی که برگذشت او از اثیر
با غم سرماش و یا گرما چه کار
8
ای رسایل کشته با نادی غیب
رو تو را با گفت و با غوغا چه کار