کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

حکایت استاد نقاش

1

بود استادی عجایب ماه وسال

هردم ازنوعی ببازیدی خیال

2

پردیی در پیش رویش بسته بود

در پس آن پرده او بنشسته بود

3

از صورها مختلف او بی شمار

کرده اندر هر خیالی او نگار

4

ریسمانی بسته بد بر روی نطع

از صورها جمع کردی پیش نطع

5

جمله اندر ریسمان دانی فنون

بود نقاشی عجایب ذوفنون

6

هرچه در عالم بدی از خیر و شر

جملگی کردند آنجا سر بسر

7

نقش انسانات هم بر کرده بود

نقش حیوانات بی مرکرده بود

8

از وحوش و از طیور و هرچه هست

کرده بود از نیست آنجا گاه هست

9

از برون پرده آن میباختی

در درون آن کار را میساختی

10

بر سر آن نطع چابک دست بود

هرچه بود او را همه در دست بود

11

هرچه در فهم آید و عقل و خیال

کرده بود از نقشها خود بی محال

12

جمله از یک رنگ اما مختلف

در عبارت گشته کلی متصف

13

جمله یکسان بود اما اوستاد

هریکی بر گونه دیگر نهاد

14

داشت صندوقی درون پرده او

جملگی پردخته آنجا کرده او

15

چون برون کردی صورها را از آن

اوفکندی اندران بند روان

16

هر یک از شکلی مر آنرا جمله

شاد کردی بی محابا جلوه

17

هر یک از نوعی دگر میباختی

هر صور از گونه میساختی

18

گاه صورت گاه حیوان گاه خود

ساختی او صورتی از نیک و بد

19

نقش رنگارنگ او بر لون لون

آوریدی او برون بی عون عون

20

چون ببازیدی بهر کسوت بران

درکشیدی بند آن در خود روان

21

بگسلانیدی صورها اوستاد

پس بدادی هم در آن ساعت بباد

22

پس نهادی آن بصندوق اندرون

او فکندی آن بزرگ رهنمون

23

اندران صندوق افکندی ورا

کس نمیپرسید ازو این ماجرا

24

هرکه کردی این سئوال از اوستاد

کز برای چه چنین دادی بباد

25

از برای چه تو این ها ساختی

خرد کردی عاقبت در باختی

26

از برای چه تو بر بستی ورا

وز برای چه تو بشکستی ورا

27

از برای چیست این با ما بگوی

تا چرا کردی و افکندی بگوی

28

هیچکس او سعی خود باطل کند؟

هیچکس او رنج خود عاطل کند؟

29

هیچکس هرگز کند انصاف ده

راست برگو آنگهی بنیاد نه

30

هرکه میکردی سوال از اوستاد

او جواب هیچکس را مینداد

31

چون جواب کس ندادی اندر آن

آن همه راز نهانی بد عیان

32

خلق را از روی دل دیوانه گشت

آشنا بودند اگر بیگانه گشت

33

زان صورها لون لون بی عدد

او برون کردی عجایب بی مدد

34

دیگران مردم شدندی پیش او

گرچه دل خونی بدی از نیش او

35

آن همه نقش عجایب در بساط

اوفکندی اندران عین نشاط

36

دیگران یکسر همه کردی تباه

صورت و صندوق میکردی نگاه

37

هم تباهی آوریده اندرو

دیگر آن قوم آمده در گفت و گو

38

هیچکس را مر جواب اونبود

هرچه گفتندی صواب او نبود

39

عاقبت چون کس نیامد مرد او

جمله میبودند دل پر درد او

40

اندران مردم همه میسوختند

هر زمانی آتشی افروختند

41

بود مردی کامل و بسیار دان

در حقیقت گشته بود او راز دان

42

بود مردی با کمال و فر و هوش

کرده بود او از شراب شوق نوش

43

صاحب اسراردانش بود او

صاحب عقل و توانش بود او

44

کار این استاد آنکس فهم داشت

نه چو عقل دیگران او وهم داشت

45

او رموز و راز اودانسته بود

هرچه بد اسرار اودانسته بود

46

یک شبی رفت او بنزد اوستاد

کرد اکرامی و پیشش ایستاد

47

تاکمال خویشتن حاصل کند

خویش را در نزد او واصل کند

48

نزد آن صاحب رموز راز شد

یک دمی با او بخلوت ساز شد

49

از طریق عزت او کردش سلام

تا بماند دولت کل احترام

50

پیش استاد جهان او راز گفت

هرچه یکسر بود یکره باز گفت

51

این سوال از اوستاد آنگاه کرد

تادل خود او از آن آگاه کرد

52

گفت ای استاد راز کاردان

از حقیقت جمله تو بسیار دان

53

این رموز تو کسی نایافته

هریک از نوعی دگر بشتافته

54

چشم عالم همچو تو دیگر نیافت

هردم از نوعی دگر گرچه شتافت

55

راز صورت را بمعنی جان شدی

با رموز کل خود شادان شدی

56

خلق اندر گفت و گوی تو روند

گرچه اندر جست و جوی تو روند

57

جملگی در ماجرای خویشتن

جملگی اندر بلای خویشتن

58

جز خیال تو نمیبینند آن

لیک راز تو نمیدانند آن

59

در مقالات تو گفتار هوس

میپزند و مینداند هیچکس

60

کین چنین راز تو از ید تو است

این همه نقش از قلم مد تواست

61

می نداند هیچکس اسرار تو

می نهبیند هیچکس هنجار تو

62

می چه داند هر کسی رمز و رموز

کین نه اسراریست پیدایی هنوز

63

جمله در کار تو حیران آمدند

جمله همچون چرخ سرگردان شدند

64

واقف راز تو چون هرگز نبود

زانک دانائی ترا دیده نبود

65

این زمان بر من رموز تو ز تو

گشت پیدا هر زمانی تو بتو

66

نی من از تو باز خواهم گفت راز

این حدیث از تو نخواهم گفت باز

67

آنچه من دیدم ز تو از دید تو

هم ز دید تو بگویم دید تو

68

از تو دیدم آنچه میبایست دید

از تو خواهم گفت دیدم آنچه دید

69

این همه ازتو بکلی با تواند

باتو گویااند و بی تو با تواند

70

هم کمال تو تو دانی بی شکی

هم ز تو خواهم بگفتن اندکی

71

آنچه بینی راز تو باشد بکل

پس مرا بیرون فکن زین نقش ذل

72

من بدانستم ز بازی های تو

از مقام عشق بازیهای تو

73

هرچه کردی هم ز تو دیدم ترا

نزد دید خویشتن دیدم ترا

74

هر چه کردی آوریدی در بساط

جمله آن نقش کردم احتیاط

75

احتیاط نوع نوعت کردهام

همچو پرده مانده اندر پردهام

76

جمله دیدم هرچه کردی بی خلاف

من یقین دانم نباشد این گزاف

77

جمله صورت ز یکسان کردهای

جمله را یک رنگ همسان کردهای

78

جمله ترکیب هر انواع را

کردهای بر هر صفت اصناع را

79

چون که تو کردی برآوردی برون

از برای دید این نقش فنون

80

بر بساط مملکت کردی روان

از صفت هر جایگه آن را روان

81

عاقبت چون از تمامت باختی

از برای چه تو آن را ساختی

82

چون کنی در عاقبت آن خرد تو

از چه باشد عاقبت دست برد تو

83

سعی چندینی تو بردی اندران

از چه کردی خرد آنرادر جهان

84

اول کردن چه بودت ساختن

عاقبت هم خویش آن را باختن

85

کردن از چه بود و بشکستن ز چه

آوریدن چه و بر بستن ز چه

86

از چه سعی خود کنی باطل چنین

بازگو این راز با این راز بین

87

تا بگویم من بدین خلق جهان

وارهند از گفت و گویش این زمان

88

عاقبت استاد از اسرار حال

مر جوابی گفت از کشف سوال

89

گفت ای پرسنده زیبا سخن

کار عالم نیست پیدا سر زبن

90

نیک کردی این سوال لامحال

من بگویم درجواب این سوال

91

این سوال تو نکو کردی ز من

من جواب تو بگویم بی سخن

92

گوش هوشت باز کن سوی سوال

تا جوابت بشنوی در کل حال

93

این سوال از من که کردی زین همه

راز من یک جزو بودی زین همه

94

نیک فهمی داری و خوش گفت تو

وین در اسرار کردی سفت تو

95

اول اصل من ز من تو گوش کن

گر توانائی ازین می نوش کن

96

اول کار خود از من بازدان

آنگهی تو از حقیقت راز دان

97

اول از پندار عقل آیی برون

تابدانی سر اسرارم کنون

98

اول این اصل باید کرد حل

تا نباشد کار کلی برحیل

99

اول این ترتیب اگر حاصل کنی

تا چو آنها خویشتن بیدل کنی

100

همچو ایشان تو مشو در گفتگو

لیک مر این سر شنو باجستجو

101

این چنین اسرار مشکل حل بکن

چون شکر در آب خود را حل بکن

102

سر اسرارت ز من گردد یقین

هم ز من بشنو ز من ای راز بین

103

این همه نقش مخالف از صور

من بکردم هر یک از لونی دیگر

104

هر یک از لونی دگر برساختم

هر یک از نقشی دگر پرداختم

105

هریک از شانی دگر آوردهام

هر یک از نوعی دگر من کردهام

106

هر یکی برکسوتی کردم روان

هر یکی بر یک صفت کردم عیان

107

هرچه رنگ آنجا مخالف آمدست

در همه جمله موالف آمدست

108

رنگ آنجا مختلف بر مختلف

صورت و معنی بیاید متصف

109

من همه ترکیب کردم از قیاس

جمله بر ترتیب کن آن را قیاس

110

من همه پرداختم از بهر کار

تا تماشایی بود در روزگار

111

چون تماشا بود هم آمد به علم

از تماشا گشت کلی راه علم

112

هرچه علمست آن و جهلست از یقین

علم و جهل از یکدگر آمد به بین

113

جهل و علم از یکدگر آمد پدید

این بدان و آن بدین آمد پدید

114

تا نباشد جهل علم آنگه نبود

علم از جهل آمدت اندر نمود

115

گرچه علم و جهل حاضر آمدند

هر یکی در کار ناظر آمدند

116

علم باید گرچه مرد اهل آمدست

تابدانی کاخرش جهل آمدست

117

علم صورت هیچ باشد بی خلاف

علم معنی هست معنی بی گزاف

118

علم معنی آن نگردد مختلف

علم معنی میشود زین متصف

119

این همه صورت که من آراستم

این همه از دید خود پیراستم

120

این همه صورت که اعیان کردهام

هر یکی رنگی دگرسان کردهام

121

این همه صورت ز معنی فاش شد

بود معنی نقش صورتهاش شد

122

سالها ترتیب کردم جمله را

تا بدانستم اساس جمله را

123

سالها بنیاد اینها کردهام

سعی بی حد اندرین ها بردهام

124

چون منم نقاش هم صورت گرم

هرچه سازم آن به بینم بنگرم

125

چون منم نقاش از روی حساب

آورم شان میبرم اندر حجاب

126

چون منم نقاش هم استاد هم

من کنم این جمله را بنیاد هم

127

چون همه من میکنم من باشم او

این همه پیدا ز من شد گفتگو

128

من چه غم دارم از اینهای دگر

بهتر از لونی کنم لونی دگر

129

چون منم سازنده کار نخست

بشکنم آنگه کنم کلی درست

130

چون منم داننده این کار را

کی بود ترسی ز هر گفتار را

131

چون منم بر جزو و کل این صور

حاضر و پیدا کننده سر بسر

132

پرده من دارم درون پرده هم

پا و سر در پردهام گم کردهام

133

من برون آرم بهر نوعی که هست

هم بیارم هم کنم آن جمله پست

134

هم بگویم راز و هم گویم بتو

سر خود را باز گویم هم بتو

135

هم منم هم خود مرا معلوم گشت

راز من هم مر مرا مفهوم گشت

136

هیچکس رازم نمیداند یقین

در گمان افتاده کی یابد یقین

137

درگمان این راز هرگز پی نبرد

آنکه یابد عاقبت او پی ببرد

138

در زمان این راز گردد فاش تو

آنگهی پیدا شود نقاش تو

139

در یقین آنگه به بینی روی وی

چون بری این راز را کلی بوی

140

راز ما را کژ مبین ره گم مکن

خویشتن را در صف مردم بکن

141

هرکه رازم یافت او دیوانه گشت

از خرد یکبارگی بیگانه گشت

142

کار من از راز من پیدا بشد

این زمان جانها ازین شیدا بشد

143

من همی دانم چه کردم چون شدم

من ازین پرده همه بیرون شدم

144

بشکنم آن را به آخر من همان

بار دیگر من برون آرم از آن

145

این نه اینست و نه آنست آن بدان

رمز من کس را نباشد ترجمان

146

رمز من اینجا ز اسرار قدم

آمده تا تو بدانی زد قدم

147

رمز من ز اسرار من گردد عیان

از شکستن هم مرا آید بیان

148

این عیان صورت تو بشکنم

بردن و آوردن آن روشنم

149

روشنم آمد نباشد روشنت

تا نه پنداری بکلی جوشنت

150

تو سفر داری کنون در گفت و گو

حالیا میباش اندر جست و جو

151

روشن آنگه میشود کو بشکند

زین همه گشتن از آنجا وارهد

152

روشن آنگه میشود کو خرده گشت

هم بصورت هم بمعنی مرده گشت

153

روشن آنگه میشود کو خود نبود

آن زمان پیدا شود نابود و بود

154

اوستاد آبگینه گر ببین

زو ببین اسرار و آنگه زو ببین

155

چون کند یک شیشه آنگه بشکند

آنگهی بازش بپرده در برد

156

شیشه دیگر برون آرد لطیف

جوهری شفاف بس نغز و شریف

157

جوهر دیگر برون آرد دگر

ور دگر خواهی دگر آرد دگر

158

جملگی یک آبگینه بود آن

هر یک از نوعی دگر بنمود آن

159

هر یک از لونی دگر آرد برون

اوستاد جلد سازد پر فنون

160

جوهرش یکیست اما بیشها

میکند هر نوع نوعی شیشه ها

161

چون همه یکیست اندر اصل کار

شیشهها آرد تفاوت بی شمار

162

شیشههای بی تفاوت آورد

ور بخواهد او بکلی بشکند

163

ور بخواهد همچنان بگذاردش

باز از نوعی دگر باز آردش

164

هرچه زینسان میکند او کرده است

رنج بی حد اندر آن او برده است

165

چونکه خود سازد یقین داند که اوست

از چه این کلی زبانها گفتگوست

166

چون همه من کردم و کردم خراب

هم من از من مر مرا گویم جواب

167

من همی دانم که این اسرار چیست

نقش این پرده درین پرگار چیست

168

خرد گردانم تمامت نقش ها

هیچ انجا باز مینکنم رها

169

راز خود با تو بگویم زین همه

تاترا مقصود جویم زین همه

170

تا جهان بر گفتگوی من شود

جملگی در جستجوی من شود

171

تا مرا بشناسد این عقل فضول

گرچه آن جا میکند رد و قبول

172

تا مراد خود ز خود باقی کنم

عاقبت آن جمله در باقی کنم

173

رازهای دیگرم در پرده است

هیچکس آن را زحل ناکرده است

174

آنچه من بنمودم آن جا اندکی

بیش ازین دیگر نباشد اندکی

175

آنچه ما را در نهان پرده است

پرده اندر پرده اندر پرده است

176

از پس پرده اگر یابی همه

راز ما را کل تو دریابی همه

177

لیک این معنی مکن بر کس تو فاش

معنیم بنگر تو صورت بین مباش

178

صورتت بشکن که تا تو بنگری

آنگهی از راز ما تو برخوری

179

گر تو از راز درون آگه شوی

گرچه بی راهی ولی یاره شوی

180

راز من چون بر تو گردد جمله فاش

از عذاب جان و دل ایمن مباش

181

دست من بر دست خود نه استوار

بعد از آن تو سر ما کن آشکار

182

یک زمان در پرده ما در خرام

یک زمانی بگذر از این ننگ و نام

183

نام و ننگ خود بکلی در فکن

صورت خود خرد اندر هم شکن

184

این صورت را کن بکلی خرد تو

تا که بر شیطان نماند عضو تو

185

از خیال خویشتن آیی برون

در درون پرده آیی از برون

186

آن خیال آنجا که تودیدی همی

آن خیال از نقل آمد یک دمی

187

در درون آیی همه آهنگ کن

نام خود بردار و خود بی ننگ کن

188

در درون پرده شو واقف ز ما

تات بنمائیم هر دم جایها

189

در درون پرده عزت خرام

در درون پرده وحدت خرام

190

خاص آنجا شو اگر خواهی خلاص

تا شوی اندر درون پرده خاص

191

پرده بردار و بیا اسرار بین

هر دم از نوعی دگر گفتار بین

192

پرده بردار و ببین راز مرا

این همه تمکین و اعزاز مرا

193

در درون پرده صاحب راز شو

آنگهی در سوی ایشان باز شو

194

آن همه صورت که دید آن زمان

دیگر از نوعی دگر بینی عیان

195

آن دگر از صورت دیگر ببین

کل طلب کل جوی کل شو کل ببین

196

صورت خود از میان برداریی

راز خود آنگه بکل دریابی

197

راز ما در پرده دل باز بین

آنگهی تو معنی و اعزاز بین

198

در زمان و در مکان آی و برو

در مکان اندر زمان آی و برو

199

از مکان و از زمان شو تو برون

تا بیابی راز ما بی چه و چون

200

راز ما دریاب آنگه کل بباش

چون شوی تو کل بکل بی دل بباش

201

هر که کل شد جزو را با او چه کار

و آنکه جان شد عضو را با او چه کار

202

کل شوی آنگاه چون بینی تو راز

اولین یابی بآخر هم تو باز

203

هرکه ساز کوی ما سازد بکل

اول از پندار افتد او بذل

204

هر که خواهد از وصال ما دمی

حیرت جان سوز بیند عالمی

205

یک زمان اندر درون پرده آی

پرده راز خود از پرده گشای

206

مرد ره بین چون زاستاد این شنید

روی استاد حقیقی باز دید

207

روی او میدید و او پنهان شده

در پس آن پرده او حیران شده

208

گفت ای استاد دور از انقلاب

از چه افکندی مرا در اضطراب

209

راه ده اندر درون پردهام

زانکه بی توراه را گم کردهام

210

راه ده تا من درآیم سوی تو

چون درآیم من ببینم روی تو

211

گر دهی راهم بیابم دور چرخ

چون دهی را هم رسم در غور چرخ

212

پرده عشق ترا دوری کنم

بیخ غم از جان و ازدل برکنم

213

حاجبی آمد برون از پرده او

ایستاد ودست او بگرفت او

214

گفت بسم الله که استاد جهان

میبرد اینجا ترادر میهمان

215

یک زمان در اندرون آی از برون

تاترا باشم در آنجا رهنمون

216

دست او بگرفت وشد در پرده باز

اوفکند آن لحظه از هم پرده باز

217

چون درون پرده شد بیخویشتن

درگذشته ازوجود و جان و تن

218

عالم صغری چو در کبری فتاد

راز او کلی در آن عالم گشاد

219

راه کلی پرده اندر پرده بود

لیک آن راه از صفت گم کرده بود

220

حاجب از چشمش نهان شد در زمان

مرد را لرزی درآمد در نهان

221

ناگهان الحاح استاد او شنید

لیک مر استاد را آنجا ندید

متن شعر کپی شد.