کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۴ - هر دمم نیشی ز خویشی میرسد با آشنا ...

1

هر دمم نیشی ز خویشی میرسد با آشنا

عمر شد در آشنائیها و خویشی ها هبا

2

کینه ها در سینه ها دارند خویشان ازحسد

آشنایان در پی گنجینه های عمرها

3

هیچ آزاری ندیدم هرگز از بیگانه

هر غمی کامد بدل از خویش بود و آشنا

4

بحر دل را تیره گرداند چو خویشی بگذرد

میزند بر دل بگد چون آشنا کرد آشنا

5

خویش میخواهد نباشد خویش بر روی زمین

تا بریزد روزی آن بر سر این از سما

6

چون سلامی می کند سنگیست بر دل میخورد

بی سلام ار بگذرد بر جان خلد زان خارها

7

راحتی مر آشنا را زآشنائی کم رسد

نیست راضی آشنائی از سلوک آشنا

8

شکوه کم کن فیض از یاران ودر خودکن نظر

تا چگونه میکنی در بحر دلها آشنا

9

گر زمن پرسی زخویش و آشنا بیگانه شو

با خدای خویش میباش آشنا و آشنا

متن شعر کپی شد.