غزل · فیض کاشانی
غزل شماره ۱۰ - از عمر بسی نماند ما را ...
1
از عمر بسی نماند ما را
در سر هوسی نماند ما را
2
رفتیم زدل غبار اغیار
جز دوست کسی نماند ما را
3
رفتیم بآشیانه خویش
رنج قفسی نماند ما را
4
از بس که نفس زدیم بیجا
جای نفسی نماند ما را
5
یاران رفتند رفته رفته
دمساز کسی نماند ما را
6
گرمی بردند و روشنائی
زایشان قبسی نماند ما را
7
گلها رفتند زین گلستان
جز خارو خسی نماند ما را
8
دل واپسی دگر نداریم
در دهر کسی نماند ما را
9
کو خضر رهی درین بیابان
بانک جرسی نماند ما را
10
جز ناله که مونس دل ماست
فریاد رسی نماند ما را
11
بستیم چو فیض لب ز گفتار
چون همنفسی نماند ما را