کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۴۵ - هان رستخیز جان رسید شد در بدن زلزالها ...

1

هان رستخیز جان رسید شد در بدن زلزالها

افکند تن اثقالها بگشود جانرا بالها

2

افکند هر حامل چنین از هول زلزال زمین

گشتند مست اینچنین انداختند احمالها

3

بیهوش شد هر مرضعه از شدت این واقعه

دست از رضاعت بازداشت بیخود شد از اهوالها

4

انسان چو دید این حالها گفت از تعجب مالها

گفتند از ارض بدن بیرون فتاد اثقالها

5

گفت این زمین اخبارها وحی آمدش در کارها

از ربک اوحی لها کرد او عیان احوالها

6

درامتزاج جسم و جان کردند حکمتها نهان

کشتند در تن تخم جان تا بر دهد اعمالها

7

تن را حیاه از جان بود جان زنده از جانان بود

جان او بدن عریان شود تا گستراند بالها

8

ابدان زجان عمران شود وز رفتنش ویران شود

جان از بدن عریان شود تا گستراند بالها

9

زآمدشد این جسم و جان نگسست یکدم کاروان

افتاد شوری در جهان زین حل و زین ترحالها

10

پرشد دل فیض از انین زان میکند چندان چنین

تا از دلش چون از زمین بیرون فتد اثقالها

متن شعر کپی شد.