غزل · فیض کاشانی
غزل شماره ۵۴ - آنکه را هستی همیشه در طلب ...
1
آنکه را هستی همیشه در طلب
در تو پنهان است از خود می طلب
2
زانچه میجوئی بروز و شب نشان
در بر تو حاضر است او روز و شب
3
تار و پود هیکلت او می تند
در دلت از وی فتد شور و شغب
4
از فراق او تن تو در گداز
رشته جانت از او در تاب و تب
5
روی او سوی تو ای غافل زخود
چشم بگشا هان چه شدپاس ادب
6
مایه شادی درون جان تست
از چه غم داری تو ای کان طرب
7
یکنفس از دیدنش فارغ مباش
در لقا یکدم میاسا از طلب
8
حاضر و غایب بغیر از وی که دید
من هرب منه الیه قد رغب
9
حکمت او بس غرایب را مناط
قدرت او بس عجایب را سبب
10
ای زسر تا پا همه خلقت غریب
ای ز پا تا سر همه امرت عجب
11
جامع اضداد جز حق نیست فیض
ره بحق بنمودمت زین ره طلب
12
هر کسی در غور این کم میرسد
گر رسیدی تو بدین مگشای لب