کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۶۹ - چون توان بود در آنجای که آسایش نیست ...

1

چون توان بود در آنجای که آسایش نیست

یا بگنجید بسوفار که گنجایش نیست

2

چه دهی دل بسرائی که دل از وی بکند

یا نهی رخت بدان خانه که آسایش نیست

3

هر که او عاقبت اندیش بود دل ننهد

در مقامی که بقا را ره گنجایش نیست

4

نعمت دینی دون هیچ نگیرد دستت

بعبث دست میالا که جز آلایش نیست

5

مال و جاهی که بر آن روز بروز افزائی

کاهش جان بود آن مایه افزایش نیست

6

خویشتن را بفسون و حیل آراسته است

نخری عشوه دنیا که جز آرایش نیست

7

هر که را زینت این زال دل از جا ببرد

خون رود از نظر و فرصت پالایش نیست

8

دست مشاطه نیارد رخ دنیا آراست

زال بد منظر دون قابل آرایش نیست

9

هست زندان خردمند و بهشت نادان

نزد ارباب بصر قابل آسایش نیست

10

هر چه در دین کندت سود بجا آور زود

ور زیانست بمان حاجت فرمایش نیست

11

طاعت حق کن و بگذر ز شمار طاعت

ره مپیما و برو فرصت پیمایش نیست

12

منشین شاد و مجو خاطر جمع و دل خوش

فیض ازین مرحله کاین منزل آسایش نیست

متن شعر کپی شد.