غزل · فیض کاشانی
غزل شماره ۳۴۵ - شوخ آهو چشم من چون روی در صحرا کند...
1
شوخ آهو چشم من چون روی در صحرا کند
بهر صید از تیر مژگان رخنه در دلها کند
2
تیر آن ابرو کمان هرگز نمی گردد خطا
هر کرا گردد دچار اندر دل او جا کند
3
افکند تیری ز مژگان جانب نظارگان
تا برای عشق خود در هر دلی جا وا کند
4
تا نبگریزد شکار از دام او، چون صید کرد
هر دلی را حلقه از زلف خود بر پا کند
5
عکس صیادان که صید خویش را از پی روند
صیدش از پی میرود تا شایدش پروا کند
6
عشق چون در دل کند جا پادشاه دل شود
چون غلامان عقل را در پیش خود برپا کند
7
هر چه خواهد میکند در کشور دل شاه عشق
عقل را کو زهره تا حجتی القا کند
8
عشق صیادست و دلهای خلایق صید او
عقلهای ما اسیرش تا چها با ما کند
9
عشق معشوقست و معشوقست عشق ای عاشقان
کو کسی تا این سخن در خاطر او جا کند
10
فیض بس کن زین سخنها ترسم ارشوری کنی
شعر خامت در میان پختگان رسوا کند