غزل · فیض کاشانی
غزل شماره ۳۷۵ - در سر بوالهوس نگر چون شر و شور میرود...
1
در سر بوالهوس نگر چون شر و شور میرود
در دل ماست یار دل بر ره دور میرود
2
در سر چون درا درا ناله عاشقان شنو
قافله خیال بین سوی صدور میرود
3
عشق بهر که داد جان رست ز خاک و خاکدان
زاهد مرده دل ز گور هم سوی گور میرود
4
هر که ز عشق یافت جان یافت حیات جاودان
او نه بمیرد ار بمرد زنده بگور می رود
5
نی غلطم کجا چو کور از پی نور حق شتافت
موسی وقت خویش شد جانب طور میرود
6
هیچ نیافت آنکه او لذت عاشقی نیافت
گر همه در بهشت یا در بر حورد میرود
7
این دل پختگان عشق جانب حق همی رود
وان دل زاهدان خام سخت صبور میرود
8
آتش عشق مرد را پخته و سرخ رو کند
خام فسرده را صلا گربه تنور میرود
9
هست بهر خم فلک باده و نشاه دگر
هرکه نه مست عشق شد مست غرور میرود
10
فیض چو دل بعشق داد بر سر غصه پا نهاد
شاد شد از سرور باز سوی سرور میرود