کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۴۸۹ - چو جان ز قدس سرازیر گشت با دلریش...

1

چو جان ز قدس سرازیر گشت با دلریش

که تا سفر کند از خویشتن بخود در خویش

2

فتاد در ظلمات ثلاث و حیران شد

نه راه پیش نه پس داشت ماند در تشویش

3

ز حادثات و نوایب به بر و بحر افتاد

بلند و پست بسی آمده بره در پیش

4

هم از مقام و هم از خویشتن فرامش کرد

فتاد در ظلمات حجاب مذهب و کیش

5

یکی بچاه طبیعت فرو شد آنجا ماند

یکی اسیر هوا گشت و شد محال اندیش

6

بلاف کرد گهی دعوی الو هیت

گهی گزاف سخن گفت از حد خود بیش

7

یکی بعالم عقل آمد و مجرد شد

یکی باوج علا شد بآشیانه خویش

8

یکی چو فیض میان کشاکش اضداد

اسیر بی دل و بیچاره ماند در تشویش

متن شعر کپی شد.