غزل · فیض کاشانی
غزل شماره ۴۹۷ - غم با دلت آشناست ای فیض...
1
غم با دلت آشناست ای فیض
جانت هدف بلاست ای فیض
2
هر درد و غمی که روز و شب زاد
بر جان و دلت قضاست ای فیض
3
هر فتنه که از سپهر آید
اندر سر تست جایش ای فیض
4
خم و دردی که از حبیبت
بی مرهم و بی دواست ای فیض
5
چه زخم و چه درد هرچه او کرد
هم مرهم و هم شفاست ای فیض
6
رد تو دوا غم تو شادیست
چون روی تو با خداست ای فیض
7
حاشا که ز غم کنی شکایت
دانی چو غم از کجاست ای فیض