کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۳ - نور چشمی و به مردم، نظری نیست تو را...

1

نور چشمی و به مردم، نظری نیست تو را

آفتابی و بخاکم، گذری نیست، تو را

2

مردم از ناله زارم، همه با درد و ضرند

«لله الحمد» کزین درد سری نیست، تو را

3

صبح پیریم، اثر کرد و شبم، روز نشد

ای شب تیره مگر خود سحری نیست تو را؟

4

کار با عشق فتاد، از سرم ای عقل برو

چه دهی وسوسه، دیدم هنری نیست تورا

5

همه خون می خورم وز آنچه توان خورد، مگر

غیر خون بر سر خوان، ما حضری نیست تو را؟

6

ناله در سنگ اثر می کند، اما چه کنم

چون از این در دل سنگین اثری نیست تو را

7

طایر! در قفس بی دری افتادی اگر

راه یابی، چه کنم بال و پری نیست تو را

8

راه بیرون شو اگر، می طلبی رو بدرش

که به غیر از، در او، هیچ دری نیست تو را

9

ای فرود آمده عشقت، به سواد دل من!

از سواد دل سلمان، سفری نیست تو را

متن شعر کپی شد.