غزل · مولوی
غزل شماره ۱۲۱۹ - یار نخواهم که بود بدخو و غمخوار و ترش...
1
یار نخواهم که بود بدخو و غمخوار و ترش
چون لحد و گور مغان تنگ و دل افشار و ترش
2
یار چو آیینه بود دوست چو لوزینه بود
ساعت یاری نبود خایف و فرار و ترش
3
هر کی بود عاشق خود پنج نشان دارد بد
سخت دل و سست قدم کاهل و بی کار و ترش
4
ور چشمش بیش بود هم ترشی بیش کند
دان مثل بیشی او سرکه بسیار ترش
5
بس کن شرح ترشان این قدری بهر نشان
کی طلبد در دل و جان طبع شکربار ترش