کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۶ - هرکه از خود خبری دارد، ازو بی خبر است...

1

هرکه از خود خبری دارد، ازو بی خبر است

عشق جایی نبرد، پی که ز هستی اثر است

2

مرد هشیار منم، کم خبر از عالم نیست

وین کسی داند، کز عالم ما با خبر است

3

بر سر کوی محبت، نتوان پای نهاد

که در آن کوی، هر آنجا که نهی پای، سراست

4

جان درین منزل خونخوار، ندارد خطری

هر که او غم جان است، به جان در خطر است

5

جان من، همنفس باد سحر خواهد بود

تا ز بویت نفسی در تن باد سحر است

6

مردم چشم من از با تو نظر باخت، چه شد

عشق بازی، صفت مردم صاحب نظر است

7

خاک بادا! سر من، گر سر افسر، دارم

تا به خاک کف پای تو سرم، تا جور است

8

آخر آن خار که بر رهگذرت نپسندم

بر دل من چه پسندی، که تو را رهگذرست؟

9

زاهدان! باز به قلاشی و رندی مکنید

عیب سلمان، که خود او را به جهان، این هنر است

متن شعر کپی شد.