کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۴۰ - دلی چو زلف تو سر تا به پای، جمله شکست ...

1

دلی چو زلف تو سر تا به پای، جمله شکست

ز سر برآمده، در پا فتاده، رفته ز دست

2

ز من برید و به زلفت بریده ات پیوست

به پای خویش آمد به دام و شد پا بست

3

زهی لطافت آن قطره ای که مهری یافت

ربوده گشت و ز تردامنی خویش برست

4

تو در حجاب ز چشمم، چو ماهی اندر سی

منم اسیر به زلفت چو ماهی اندر شست

5

همین که چشم تو صف های غمزه بر هم زد

نخست قلب سلیم شکستگان بشکست

6

چگونه چشم تو مست است و زلفت، آشفته

چنان به روی تو آشفته ام به بوی تو مست

7

ندانم آنکه خبر هست از منت، یا نیست

که نیستم خبر، از هر چه در دو عالم هست

8

بیار ساقی، از آن می، که می پرستان را

به نیم جرعه دردی، کند خدای پرست

9

وجود خاکی سلمان، هزار باره چو خاک

به باد دادی و زان گرد، بر دلت ننشست

متن شعر کپی شد.