کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۷۱ - جان من می رقصد از شادی، مگر یار آمدست ...

1

جان من می رقصد از شادی، مگر یار آمدست

می جهد چشمم همانا وقت دیدار آمد ست

2

جان بیمارم به استقبال آمد، تا به لب

قوتی از نو مگر، در جان بیمار آمد ست

3

می رود اشکم که بوسد، خاک راهش را به چشم

بر لبم، جان نیز پنداری بدین کار آمد ست

4

زان دهان می خواهد از بهر امان، انگشتری

جان زار من که زیر لب، به زنهار آمد ست

5

تا بدیدم روی خوبت را، ندیدم روز نیک

از فراقت روز برمن، چون شب تار آمد ست

6

بی تو گرمی خورده ام، در سینه ام خون بسته است

بی تو گر گل چیده ام، در دیده ام خار آمد ست

7

گر نسیمی زان طرف، بر من گذاری کرده ست

همچو چنگ از هر رگم، صد ناله زار آمد ست

8

روز بر چشمم، سیه گردیده است از غم، چو شب

در خیالم، آن زمان کان زلف رخسار، آمد ست

9

گر بلا بسیار شد، سلمان برو، مردانه باش

بر سر مردان، بلای عشق بسیار آمدست

متن شعر کپی شد.