کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۷۴ - دل ز جا برخاست ما را، وصل او بر جا نشست ...

1

دل ز جا برخاست ما را، وصل او بر جا نشست

تا بپنداری که عشقش، در دل تنها نشست

2

خاست غوغایی ز قدش، در میان عاشقان

در میان ما نخواهد، هرگز این غوغا نشست

3

گر چه از نخل وجود من، خلالی باز ماند

تا سرم باشد، نخواهم، همچو نخل، از پا نشست

4

مدتی شد تا دلم، در بند مشک زلف اوست

چون تواند بیش ازین، مسکین درین سودا نشست

5

من به وصلش کی رسم، جایی که باد صبحدم

تا به درگاهش رسد از ضعف تن، ده جا نشست

6

بهر دیدار جمالش، دل به راه دیده رفت

از پی دردانه و بیچاره در دریا، نشست

7

جز غمت، کاری نخواهد، بر ضمیر ما گذشت

جز رخت، نقشی نخواهد در خیال ما نشست

8

هر که را با شاهدی صحبت به خلوت داد دست

بی گمان با حوریی در « جنته الماوی» نشست

9

زینهار امروز سلمان با می و حوری نشین

چند خواهی بر امید وعده فردا نشست

متن شعر کپی شد.