کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۰۳ - دل، در برم گرفت و پی یار من برفت ...

1

دل، در برم گرفت و پی یار من برفت

لب بوسه داد و جان و روان از بدن برفت

2

چون دید دل، که قافله اشک می رود

با کاروان روان شد و از چشم من برفت

3

بلبل شنید ناله من، در فراق یار

مستانه، نعره ای زد و از خویشتن برفت

4

آن کس که باز ماند ز جانان برای جان

یوسف گذاشت، در طلب پیرهن برفت

5

آن سرو ناز، تا ز چمن سایه برگرفت

بنشست آتش گل و آب سمن برفت

6

از زلف جمع کرد، پراکنده لشگری

آمد، به قصد خونم و در آمدن برفت

7

بشکست، قلب لشکر دلها و درپیش

لشکر برفت و آن بت لشکر شکن برفت

8

ناگفتنی است، راز دهانش ولی، چه سود

خوردن، دریغ بر سخنی کز دهن برفت

9

بازا، که عمر جز نفسی نیست و آن نفس

یکبارگی، درآمدن و در شدن برفت

10

سلمان ز شوق او اگرت جان بشد چه شد

سودای او نرفت ز جان و ز تن برفت

متن شعر کپی شد.