کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۰۴ - بر سر کوی غمش، بی سروپا باید رفت ...

1

بر سر کوی غمش، بی سروپا باید رفت

گاه با خویش و گه از خویش جدا، باید رفت

2

تا به مقصود از این جا که تویی، یک قدم است

قدمی از پی مقصود، فرا باید رفت

3

رهبری جو، که درین بادیه هر سوی رهی است

مرد سرگشته چه داند که کجا باید رفت

4

تا نگویی سفر صوب حجازست صواب

وقت باشد که تو را راه خطا، باید رفت

5

عاشقان را چو هوای حرم کعبه بود

بر سر خار مغیلان به صفا، باید رفت

6

تا غبار سر کویت نشوم، ننشینم

وگرم خود همه بر باد هوا، باید رفت

7

خنک آن دم، که به بوی سر زلف تو مرا

به فدای قدم باد صبا، باید رفت

8

غرض از کعبه و بتخانه تویی سلمان را

چه کنم خانه پی خانه خدا باید رفت

9

نقد گنجینه آن خانه، چو در سینه ماست

به گدایی به در خانه، چرا باید رفت

متن شعر کپی شد.