کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۲۱ - روی تو آب چشمه خورشید می برد...

1

روی تو آب چشمه خورشید می برد

لعلت به خنده پرده یاقوت می درد

2

گر بنگرد عروس جمالت در آینه

خودبین شود هر آینه، آن به که ننگرد

3

گر لاله با عذار تو شوخی کند و را

معذور دار! کز سبکی باد می برد

4

چون مجمر از درون نفس گرم می زنم

بر بوی آنکه لطف تو دامن بگسترد

5

بگریست زار مردم چشم من از غمش

لیکن چه سود؟ که غم مردم نمی خورد

6

دین می کنم فدای سر زلف کافرت

گر زلف کافر تو بدین سر در آورد

7

گفتم: به خون دل به کف آرم وصال تو

بسیار ازین بگفتم و او دم نمی خورد

8

سلمان تواند از سر دنیا و آخرت

بگذشت، لیکن از سر کوی تو نگذرد

متن شعر کپی شد.