کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۳۱ - نه قاصدی که پیامی، به نزد یار برد...

1

نه قاصدی که پیامی، به نزد یار برد

نه محرمی، که سلامی بدان دیار، برد

2

چو باد راهروی صبح خیز می خواهم

که ناله سحر به گوش یار برد

3

صبا اگر چه رسول من است بیمار است

بدین بهانه مبادا که روزگار برد

4

فتاده ایم به شهری غریب و یاری نیست

که قصه ای ز فقیری به شهریار برد

5

من آن نیم که توانم بدان دیار شدن

صبا مگر ز سر خاک من غبار برد

6

تو اختیار منی از جهانیان و جهان

در آن هوس که ز دست من اختیار برد

7

غلام ساقی لعل توام که چاره من

به جرعه می نوشین خوشگوار برد

8

بیار ساقی از آن می که می پرستان را

دمی به کار بدارد، دمی ز کار برد

9

می میار که درد سر و خمار آرد

از آن می آرد که هوش آرد و خمار برد

10

هزار بار دلم هست و در میان دل نیست

در این میان دل سلمان کدام بار برد؟

متن شعر کپی شد.