کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۴۰ - ناتوان چشم توام گرچه به زنهار آورد...

1

ناتوان چشم توام گرچه به زنهار آورد

ناتوان دردسری بر سر بیمار آورد

2

چشم مخمور تو را یک نظر از گوشه خویش

مست و سودا زده ام بر در خمار آورد

3

عقل را بوی سر زلف تو از کار ببرد

عشق را شور می لعل تو در کار آورد

4

صفت صورت روی تو به چین می کردند

صورت چین ز حسد روی به دیوار آورد

5

منکر باده پرستان لب لعلت چو بدید

هم به کفر خود و ایمان من اقرار آورد

6

خار سودای تو در دل به هوای گل وصل

بنشاندیم و همه خون جگر بار آورد

7

با رخ و زلف تو گفتم که به روز آرم شب

عاقبت هجر تو روزم به شب تار آورد

8

گوییا دود کدامین دل آشفته مرا

به کمند سر زلف تو گرفتار آورد؟

9

رخ ز دیدار تو یک ذره نتابد سلمان

که مرا مهر تو چون ذره پدیدار آورد

متن شعر کپی شد.