کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۴۷ - آخر این درد دل من به دوایی برسد...

1

آخر این درد دل من به دوایی برسد

عاقبت ناله شبگیر بجایی برسد

2

آخر این سینه دلگیر غم آباد مرا

روزی از روزنه غیب صفایی برسد

3

بر درت شب همه شب یاوه در آنم چو جرس

تا بگوشم مگر آواز درآیی برسد

4

بجز از عمر چه شاید که نثار تو کنم؟

که به عمری چو تو شاهی به گدایی برسد

5

پای را باز مگیر از سرم ای دوست که دست

گر به هیچم نرسد، خود به دعایی برسد

6

عمر بر باد هوا داده ام و می ترسم

که به گلزار تو آسیب هوایی برسد

7

سر پابوس تو دارم من و هیهات کجا

به چنان پایه، چنین بی سر و پایی برسد؟

8

رویم از دیده به خون تر شد و می دانستم

که به روی من ازین دیده بلایی برسد

9

با جفا خو کن و با درد بساز ای سلمان!

کین نه دردی است که هرگز به دوایی برسد

متن شعر کپی شد.