کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۸۱ - تو را آنی است در خوبی که هرکس آن نمی داند...

1

تو را آنی است در خوبی که هرکس آن نمی داند

خطی گل بر ورق دارد که جز بلبل نمی خواند

2

به رخسار تو می گویند: می ماند گل سوری

بلی می ماندش چیزی و بسیاری نمی ماند

3

نمی یارد رخت دیدن که چون می بیندت چشمم

ز معنی می شود قاصر، به صورت باز می ماند

4

شب ماه روشن است امشب، بده پروانه تا خادم

ندارد شمع را برپا، برد جاییش بنشاند

5

برافشان دست تا صوفی، بپایت سر دراندازد

درا دامن کشان تا دل، ز جان دامن برافشاند

6

بدورت قبله مستان چرا باید که باشد می؟

تو لب بگشای با ساقی بگو تا قبله گرداند

7

قرار ما اگر خواهی، تو با باد سحرگاهی

قراری کن که زنجیر سر زلفت نجنباند

8

امید وصلت، امروزم به فردا می دهد وعده

برینم وعده می خواهد که یک چندی بخواباند

9

به گردی از سر کوی تو جانی می دهد سلمان

متاعی بس گرانست این بدین قیمت که بستاند

متن شعر کپی شد.