کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۸۸ - هر شبی سودای چشمش بر سرم غوغا کند...

1

هر شبی سودای چشمش بر سرم غوغا کند

غمزه اش صد فتنه در هر گوشه ای پیدا کند

2

از می سودای چشمت خوش برآید جان من

سر خوش است امشب خمار مستیش فردا کند

3

پایه من بر سر بازار سودایش شدست

چون بدین مایه کسی با چون تویی سودا کند

4

رخت عقلم می برد چشمت چه می آید ز عقل

می دهد تشویش من بگذار تا یغما کند

5

در چمن گر ناز سروت را ببیند سروناز

از خجالت سر عجب باشد که بر بالا کند

6

در ره عشق تو من سر می نهم بر جای پای

عشق اگر کاری کند فی الجمله پا بر جا کند

7

گر کند میل وفایی باشدش با دیگران

ور جفایش در دل آید آن جفا بر ما کند

8

رفت هر جا اشک ما چندان که ما را برد آب

چند خود را در میان مردمان رسوا کند

9

همدمم باد است و راز دل نمی گویم به باد

باد غماز است و می ترسم حکایت وا کند

10

ابرویت پیوسته می گردد به هرجا تا کجا

همچو سلمان عارفی را واله و شیدا کند

متن شعر کپی شد.